در زمان های دور پادشاهی بر کشوری حکم رانی می کرد . وی وزیری باهوش و دانا داشت . وزیر همیشه تمام اتفاق هائی را که برای خود و اطرافیان رخ می داد ، مثبت ارزیابی می کرد . همیشه اعتقاد داشت در پس هر اتفاقی که می افتد ، و از دیدگاه انسان بد و ناخوشایند است ، فلسفه ای عمیق نهفته است . پادشاه اما از این مثبت اندیشی وزیر دل خوشی نداشت و در پی فرصتی بود تا به او ثابت کند که از عقایدش دست بردارد .

 

روزی پادشاه وقتی می خواست نیشکری را با چاقو قطعه قطعه کند ، انگشتش را برید .


 او از درد به خود می پیچید ولی وزیر ایستاده بود و متفکرانه به این صحنه نگاه می کرد . پادشاه گفت : تو چرا ایستاده ای ؟ کاری بکن . وزیر گفت : مانند همیشه هر آنچه خداوند می بخشد بهترین است . پادشاه خشمگین شد و گفت : من اینجا درد میکشم و تو میگوئی هر آنچه خداوند بخواهد ، بهترین است ؟! این مزخرفات را بس کن . شاه خشمگین ، بی درنگ ، وزیر را به خاطر این گستاخی به زندان انداخت . هنگامی که وزیر را به زندان می بردند ، وزیر فریاد زد : پادشاها ! زندان برای من بهترین است !! و این کلامش شاه را بیشتر خشمگین کرد .

چند روزی گذشت . پادشاه برای شکار به جنگل رفت . او به تاخت درون جنگل می گشت که ناگهان گم شد و از شکارچی های دیگری که همراهش بودند ، دور افتاد . پس از مدتی خسته شد و تصمیم گرفت زیر سایه ی درختی به استراحت بپردازد ، اما همانطور که مشغول استراحت بود احساس کرد که چند نفر اطرافش ایستاده اند . وقتی چشم انداخت دید قبیله ای اطرافش را گرفته اند و ئ نیزه هایشان را به سئیش نشانه رفته اند .

شکار

آنان پادشاه را اسیر کردند و به محل زندگی خود آوردند . پادشاه فریاد می زد و کمک می خواست . اما کسی نبود که او را نجات دهد . به رئیس قبیله گفت : برای چه مرا اسیر کرده اید ؟! با من چه کار دارید ؟! من پادشاهم و اکنون همه در پی من هستند . اگر مرا آزاد کنید به شما ثروت و طلا خواهم داد . رئیس قبیله گفت : ساکت باش ! ما به ثروت تو احتیاج نداریم . ما تو را به این جا آورده ایم تا تورا قربانی خدایگانمان کنیم . هر سال یک مرد را می دزدیم و قربانی این کار می کنیم .اکنون از این که قربانی ما یک فرد عادی نیست و پادشاه است ، خوشحالیم . مطمئنا خدایگانمان خوشحال خواهند شد که شخصیت بزرگی را قربانی کنیم . پادشاه را آماده کردند و به قربان گاه بردند . همه چیز برای قربانی کردن او آماده بود که ناگهان رئیس قبیله متوجه ی چیزی شد . اوبه زخم روی انگشت دست شاه اشاره کرد و گفت : این چیست؟ پادشاه جواب داد : دستم زخم شده و برای همین آن را با پارچه بسته ام . رئیس قبیله رو به افراد قبیله اش کرد و گفت : این مرد نمی تواند قربانی شود . ما نمی توانیم فدی ناقص را قربانی خدایگانمان بکنیم ، او سزاوار قربانی شدن نیست .

پادشاه به یاد وزیرش افتاد که می گفت : هرچیزی که خداوند یکتا می بخشد بهترین است . چون او چی هائی می داند که ما نمیدانیم و خدا خیر ومصلحت هر بنده ای را میخواهد ولی ما حکمت کارهای خداوند را نمیدانیم . پادشاه این مساله را به خوبی درک کرد .زخم انگشتش جان اورا از مرگ حتمی نجات داد .وقتی به قصر بازگشت فورا دستورد اد وزیر را آزاد کنند . برای وزیر تمام ماجرا را تعریف کرد . سپس گفت : من از تو عذر می خواهم که این قدر عجول بودم و تو را با بی رحمی به زندان انداختم .

 

 

وزیر پاسخ داد : سرورم ! از شما دلگیر نیستم . شما در حقیقت وسیله ای شدید تا جان من نجات یابد !!! پادشاه پرسید چطور ؟!

وزیر پاسخ داد : اگر مرا زندانی نکرده بودید ، همراه شما به شکار می آمدم . وقتی شما اسیر می شدید ، من هم اسیر می شدم . و چون انگشت شما زخمی بود ، آن ها مرا قربانی میکردند .

 

پس خداوند همیشه برای بندگانش بهترین را می خواهد ، حتی اگر بر اساس میل آن ها نباشد .